مؤلف مجهول
208
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
مردم . اين قول تو به تو ضرر است ، نه تنها به خود كردى . ناچار به اين مردم ملاقات بايد كرد . والدهاش بهفور « 1 » برخاست « 2 » و خمير كرد . زمانى بود كه اكابر آمدند . بزرگوار استقبال كرد و به همه مصافحه كرد . اكابر ديدند عجب خردسال مقبولى ! با يكديگر گفتند : صدقنا و سلمنا ، هرچه گفتهاند و هرچه مىگويند دربارهء اين طفل حق است و راست است . بزرگوار برخاست و پيش والدهاش درآمد و گفت : اى والده ! نان بساز كه تنور گرم شد . والدهاش گفت : اى فرزند ! آتش نكرده چگونه گرم شد ؟ بزرگوار گفت : اى والده ! آتش كردم . والدهاش برخاست و نان ساخت و برآورد ، ديد كه هنوز آتش نكرده است . گفت : اى سيدزاده ! از همچون شما مردم دروغ گفتن چگونه بود ؟ گفت : اى والده ! از كجا كه دروغ است ؟ مراد از آتش ، گرمى تنور است و پختن نان . تو نان به تنور بربند ، اگر نگيرد و نپزد آنگاه به دروغگويى حمل كن . والدهاش نان به « 3 » تنور بربست و دهن تنور پوشيد . زمانى توقف كرد و بگشود ، ديد كه نانها پخته . بركند و در سفره كرد . و بزرگوار ، پيش اكابر آورد ، و اكابر تناول فرمودند و فاتحه در حق اين بزرگوار خواندند و رخصت خواستند و بيرون رفتند . بزرگوار ، اكابر را « 4 » وداع كرد و متألم برگشت و به خانه درون رفت و گفت : اى والده ! ديگر هرى « 5 » جاى بودن « 6 » ما نيست ، بايد سفر گزيد و غربت اختيار كرد « 7 » ، كه « 8 » كسى كسى را نداند و نشناسد . والدهاش فرياد برآورد و گريه آغاز كرد كه : اى فرزند ! اين چه حكايت است كه مىگويى ؟ اين خود معلوم تست كه مرا غير از تو فرزندى نيست . و ديگر سن تو تقاضاى آن نمىكند كه رنج سفر و مشقت راه بينى . توقف كن چندگاه تا « 9 » قوت رفتار يا بى « 10 » ، آنگاه هيچ مانع نيست هرجا كه خاطرت خواهد رخصت بدهم برو . اگر حق شير و شفقت مادرى و حق فرزندى در ميانست ، آن كن كه من مىگويم و باك مدار از ظاهر شدن كرامت . عزيزان شريعت و طريقت كه منع كردهاند ، ظاهر ساختن او را منع كردهاند ، نه ظاهر شدن او را « 11 » ، زيراكه سه چيز است كه « 12 » به اخفا مخفى نگردد : اول علم است كه عالم « 13 » هرچند كه خود را حفظ كند ، آخر بىاختيار به سخن آيد و از علم گفتگوى كند و علم او ظاهر گردد . دويم ولايت است كه ولى هرچند كه ولايت خود را اخفا كند ، مردم از خوارق عادت او دانند كه او ولى است . سويم خمر است « 14 » كه
--> ( 1 ) - ب ، ت : بالفور ( 2 ) - ب : برخواست ( 3 ) - ب : در تنور ( 4 ) - ب : - اكابر را ( 5 ) - ب : ديگر بر يك جاى ( 6 ) - ب : + مناسب ( 7 ) - ب : بايد سفر كردند و غربت اختيار كردند ( 8 ) - ب : - كه ( 9 ) - ب : + ترا ( 10 ) - ب : رفتار پاى شود آنگاه ( 11 ) - ب : - عزيزان . . . او را ( 12 ) - ب : - است كه ( 13 ) - ب : - كه عالم ( 14 ) - الف ، ت : - است